X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 18 مهر‌ماه سال 1389
روز اول خدمت مقدس سربازی

سلام علیکم


صدای من، حسین محمدی نصرآبادی سرباز نیروی ارتش جمهوری اسلامی ایران  را از پشت سنگرهای جنگ نرم، عزیز دلم، سیستم خوبم می شنوید!


امروز 18 مهر ماه سال 1389 تاریخ اعزام بنده به این خدمت مقدس و عبادت دوست داشتنی ( البته نسبتا دوست داشتنی برای بعضی  ) می باشد و بود.


صبح ساعت 5 بلند شدیم، عرض ارادت خدمت خداوند و پروردگاه آفریننده ماه و خورشید و صباح! ( حالا ببینید خودش چقدر ماهه!) کردیم و چندی از کلام انرژی بخشش خوانیدم ( آیه 19 تا 31 رعد ) بعدش ساعت 5:35 اینا بود که با عجله و خوردن یه چایی و دوتا دونه نون خرمایی سوار بر مرکب پدر شده و به سمت میدان سپاه رفتم.


زیر پل قبل از پل چوبی بودیم که بر پیشانی خویش زدم که ای ددم وایبرگه سبز و سفیدم زیر درخت آلبالو جا مونده، پدر با خشانت فرمودندزنگ بزن خونه با آزانس بیارند.


خلاصه رفتیم داخل و با تلفن یکی از بروبچ، زنگیدم گفتم آوردید به این شماره بزنیگ بیام دم درب سازمان نظام وظیفه بگیرم و رفتیم و همگی مرتب و خوشگل و رنگ و وارنگ نشستیم جلو سکوی صبج گاه و اینا.

دوبار برای سلامتی خودمون و خانواده صلوات فرستادیم ( اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ) و سرهنگ فرمودند دقت کنید روزی که به پادگان مراجعه می کنید یا به ترمینال برای اعزام، حتما برگه واکسن و برگه سبز و برگه ای که امروز در قبال برگه سفید می دهند همراه تون باشه، تا برگشت و اضافه خدمت نخورید.

سپس به ترتیب کدها رو خوندند که بروید اون قسمت بالا مستقر بشید، سرستون بودم، برگه های سفید که جمع شد، گفتم من نیوردم میارند برام، اون لیسانسه هه گفت برو اونجا بشین تا بیارند. رفتیم کنار برو بچی از 64 تا 69 نشستیم، بعضی خوشحال و شنگولی، بعضی بی خیل وو اندکی ناخوش بودند، با شماره یکی دیگشون زنگ زدم و گفتم آوردند به این شماره بزنگید.

ساعت یکربع هفت اینا بود که پدر زنگ زدند و کابشن و برگه هام رو بهم دادند، منم یکم منتظر شدم تا باز ( کد 86 پادگان آموزشی کهریزک ارتش ) رو خودند، در صف نشستم، برگه رو دادیم و تاریخ اعزام رو دادند.


ساعت 9 صبح تاریخ چهارشنبه 89/07/21 برویم پادگان، اون ور بهشت زهرا، مدارک این کاغذه، برگه واکسن، برگه سبز، سرخوشگل شده نظامی و وسایل لازم.


گفتند بروید منزل و اومدیم بریم بیرون که دیدیم به به ساندیس آلبالوی خنک و کیک می دهند، گرفتیم بر رگ مبارک زده، دوصد چندان شارژ شدیم از لطف نظام دوست داشتنی و روانه به سمت ماشین پدر و خانه شدیم.


ساعت یک ربع هشت رسیدم منزل و سریع بر مخشوخ خویش سلام کرده و سیستم روشن نمودم تا این خبر مبارک را به نظامیان و اینترنتیان بدهم که، دو روز دیگر اینجا هستم و برای رضای خدا و خودم و اینها کارها رو انجام می دهم.


باشد که رستگار شویم


پ ن: خدا رحم کنه، هنوز خدمت نرفته اینقدر خاطره شد، بریم خدمت دیگه چی میشه.


پ ن: خدا رو شکر یه دنیا.


پ ن: برم یه فکری بکنم این نشست ابزار آموزش الکترونیکی رو تا هستم برگزار کنم و اینا.